تو را که در قبر می گذاشتند باران
میبارید
این روزها که باران میبارد تو را
درقبرمی گذارند
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 7:57 توسط : میرا
تو را که در قبر می گذاشتند باران
میبارید
این روزها که باران میبارد تو را
درقبرمی گذارند
ای کاش دانشگاه پلی تکنیک وسعتی
داشت به اندازه تمام این سرزمین .... .
راستش ... توی یکی از جلسات که در این مدت در مورد انتخابات بود به مورد جالبی بر خوردم ... یکی از خانمهای بسیار کم سن و سال اصلاح طلب !!!! که بشدت سنگ اصلاح طلبی رو به سینه میزنه و جدآ دچار این سوتفاهم بزرگ شده که بزرگترین اصلاح طلب حال حاضر ایران هستند شروع به صحبت کرد و با لحنی که بیشتر مردانه بود تا زنانه (چرا زنهای ما در عرصه فعالیتهای سیاسی و اجتماعی دچار این خودکم بینی بزرگ میشند که باید از تمامی خصایص زنانه خالی باشند؟؟؟؟) در مورد جنبش های آزادی خواهی دهه اخیر صحبت کردند ومعتقد بودند که برای داشتن آزادی باید ابتدا فرهنگش رو داشت ( من تا اینجا هیچ مشکلی با بحث مطرح شده ندارم ... ) و سپس اضافه کردند که باید جلوی ناهنجاری هایی که آزادی به وجود آورد گرفت و دلیلشون هم این بود که آدم توی خیابونهای شهر واقعآ گاهی نمی تونه راه بره ... آخه این چه وضع لباس پوشیدنه !!!!!
اصلآ اشتباه نکنید ما تو جلسه اصلاح طلبها بودیم نه موتلفه !!!! البته پاسخ بسیار خوبی سخنران بهشون دادن و به نظر من اونقدر کافی بود که باعث شد لااقل ایشون دیگه به این بحث خنده دار بیش از این ادامه ندهند ... اما هنوز بعد از گذشت این چند روز هیچ جور ذهن من از این سوال خالی نمیشه که چطور ممکنه کسی که ادعای اصلاح طلبی و آزادی خواهی می کنه برای فردی ترین حقوق آدمها ارزش قائل نباشه ...چه طور لباس پوشیدن ... چه رنگ پوشیدن از کمترین حقوق آدمهاست ... .
اصلاح طلبی که هنوز در مورد کمترین حقوق فردی آدمها دچار شک و تردیده و بحث می کنه بدون تردید در عمق وجودش هنوز " اصولگرا "ست و البته اون هم از نوع سنتی ... اینکه آدمها در جوامع ایی که زندگی می کنن هنجارهایی رو باید رعایت کنن به نظرمن کاملآ متفاوته با این که بهشون گفته بشه چی بپوشن ... چه جوری بپوشن ... چرا بپوشن ... اصلاح طلبهای جوان قبل از هر چیزی باید یاد بگیرند که نگاهشون رو از نگاه سنتی به جامعه عبور بدن و یه نگاه عمیق تر ومتعادل تر به اطرافشون داشته اشند ... فراموش نکنید برای اصلاح ساختارهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی ... این سرزمین بحران زده قبل از هر چیز به اصلاح فکر و اندیشه خودمون احتیاج داریم ... .
( هر چند من بیشتر آوانگاردم تا اصلاح طلب ... اصلاح طلب آوانگاردم ... چقدر به خودم لقب دادم!!!! )
و اما حکایت ۲۴ آذر ....
سالروز ازدواج احمد باطبی و سمیه بینات نازنین ...

تبریک فراوان به احمد باطبی نازنین که در بند ۲۰۹ اوین در بازداشت به سر می برد و سمیه بینات نازنین شجاع ترین و عاشق ترین زنی که می شناسم ... همیشه ندیده تحسینش کرده ام و این عشق والایش را گرامی دانسته ام ... .
از صمیم قلب آرزومندم که این دو را درسالگرد جشن ازدواج آتی شان کنار یکدیگر ببینم ... .
خواهر نازنینم سمیه عزیز... نازنین ترین سرزمین ایران ... ای کاش دختران این سرزمین از عشق بی نظیرت ... صبر والایت ... و تحمل بسیارت درس می گرفتند ... که بی تردید تو سمبل عشق و صبر و استقامتی ... برایت آرزوی تمامی خوبیها وزیبایهای جهان را دارم که کمترین حق در مقابل عشق زیبات و صبر بسیارت است ... .
برایت همه آرزوهای خوب دنیا را دارم ... آرزوی روزهای روشن فردا به جای همه شبهای دلواپسی که اکنون داری را خواهانم ... .
پیوست اول : من از همه اصلاح طلبها بیشتر از همه همیشه مهاجرانی رو دوست داشتم ... اما تازگیها متوجه شدم از آقای تاجزاده هم خیلی خوشم میاد ... جدآ انسان بزرگوار و بی نظیریه ... .
پیوست دوم : مطلب بهزاد مهرانی در مورد سمیه و احمد رو بخونید واقعآ زیبا بود ... .
پیوست سوم : امروز توی محل رآی گیری یه عالمه کارتهای اصلاح طلبها رو پخش کردم ... بسیجیه هم هی به من گیر می داد خانوم چی کار می کنی ؟؟؟ منم می گفتم دارم رآی میدم ...اما داشتم رآی جمع میکردم ...به هر کی هم که اسم و کارت کاندیداهای ائتلاف رو دادم می گفتم که لطفآ نوشتین یه وقت نندازین دور ... بدین به نفر بدی ... .
اول اینکه رفتم همایش ائتلاف اصلاح طلبها ... .
و مورد جالبی که دیدم ... عدم هماهنگی در برنامه بودم و اینکه کلیپی که ساخته بودن راجع به کاندیداها با عرض معذرت از سازنده اثر!!!! افتضاح بود ... حتی یه فریمش یه عکس درست و حسابی نداشت ... .
نمی دونم شاید این قانون انتخابات توی ایرانه ... و البته مثل همه چیز دیگمون ... همیشه ... همه چیز توی دقیقه نود هست ... و بدتر از اون من غیر از عکسهای شهاب طباطبایی هیچ خلاقیتی تو عکسها نمیدیم ... همش اون لبخند معروف خاتمی ... .
و یه چیزی که خیلی آزارم داد حضور دوستانی بود که میدیدم چطور معصومانه تلاش میکنن ... معصومانه ... واقعآ معصومانه ... یاد خودم افتادم و دوستام و وقتی شهاب از ۱۸ تیر و بیمارستان سینا گفت داغ دلم تازه شد و یاد هومن و آرش و ساناز و علیرضا و الهام و خیلی های دیگه ... چی به سر نسل من اومد ... چی به سر این نسل میاد ... نمی دونم ... ای کاش بشه سرنوشت از سر نوشت ... .
وسطهای جلسه از سالن زدم بیرون ... بدون دوستام ... تنها ... دلم می خواست راه برم ... و زیر اون برف ملایمی که می اومد قدم زدم و رفتم و فکر کردم ... به این انتخاب ... به دوستانم که دیگه نیستن ... و یه عالمه چیز جالب تو مسیرم دیدم ... یکی که داشت برای کاندیدای مستقل تبلیغ می کرد ... و یه آقای عصبانی که پوسترها رو می کند و می گفت اینها از پول من هستن حتمآ پول منو دزدیدن و اینجوری خرج می کنن ... و وقتی رسیدم نزدیک میلاد نور یه چیز جالب دیدم پارادوکسی که بین قشر مرفه و آدمهای کم درآمد جامعه داره خودشو نشون می داد ... بساط دستفروشی پسر جوونی که امیدوار بود تو شلوغی کنار میلاد نور بتونه فروشی هرچند ناچیز داشته باشه ... و تو اون سرما نگاه مظلومانه اش رو هیچ وقت ازیاد نمی برم ... اون هم دقیقآ همسن همون بچه هایی بود که توی ستاد ائتلاف اصلاح طلبها داشتن تلاش میکردن اما یه فرق بزرگ با اونها داشت ... یه فرق بزرگ ... .
دلم می خواست برم پیشش و ازش بپرسم ...رآی میده و اگه رآی بده به کی رآی میده .. اما مون موقع بساطش شلوغ شد ... و خوب این حرف هم مثل همه سوالهای دیگه که نپرسیدم ... همه حرفهای دیگه ایی که نزدم ... .
پیوست اول : بی دلیل دلم فریاد می خواد ... شایدم گریه ... .
پیوست دوم :توی ایران هر خانمی که با مردها مشکل داره یا یه ذره دنبال حقوق زنان هستش یا بدتر از اون بی وفایی دیده و تو عشق شکست خورده فمنیست میشه ... دیروز به یه وبلاگ برخوردم با اسم "فمنیست مسلمان" ... دلم می خواد بدونم این فمنیست مسلمان!!!! اصلآ چیزی راجع به نظریات " لوسه ایریگاری " می دونه ... مقالات " ژولیا کریستوفا " رو خونده ... نمی دونم ... اما تصمیم گرفتم یه ذره از مقالات بنیان گذاران فمنیسم و اهدافشون رو تو وبلاگم بزارم ... تا شاید متوجه بشیم می تونیم هم مسلمان باشیم هم فمنیست اما نمی تونیم این دوتا رو به هم بچسبونیم ... هیچ جور نمی تونیم این دو تا مورد رو به هم بچسبونیم ... .
اما برای من که همیشه عاشقانه به موسیقی دلنواز " ویکتور خارا " گوش می سپردم یک دیکتاتور خونخوار بود یک آدمکش بزرگ درست مثل فرانکو که " فدریکو گارسیا لورکا " محبوب مرا کشت ... .
و حالا نمی دانم چرا تمام مدت صورت خارا نازنین در پیش چشمانم است ... .

و آخرین لحظه هایش :
پایش را گذاشته بود و روی سرش فشارش می داد روی گیتار خرد شده و فریاد می زد : " حالا اگه می تونی بخون " مرد دست های شکسته اش را کشید و گذاشت روی گیتار خرد شده.... شروع کرد به خواندن . انگار صدای همه شیلی توی سینه اش جمع شده باشد . مرد نظامی داد زد : جوخه .آماده! خورشید داشت می آمد بیرون .استادیوم صد هزار نفری سانتیاگو کم کم داشت گرم می شد ... مرد همینطور داشت می خواند ... "جوخه .هدف " آفتاب اولین پرتو نور خودش را به چهره خون آلود مرد رساند ... " جوخه . آتش " . مرد هنوز داشت می خواند ... انگار صدای همه شیلی توی سینه اش جمع شده باشد . صدای گلوله دیگر هیچ چیز را نمی توانست خفه کند ... .
" ویکتور خارا " اسطوره پیروزی موسیقی بر دیکتاتوری ... خواننده و گیتار نواز فقیری از اهالی شیلی بود . ترانه های روستایی و نخستین درس های گیتار را از مادرش فراگرفت . مدتی تئاتر اجرا می کرد اما بعد از آشنایی با آلنده تصمیم گرفت دوباره سراغ موسیقی برود و با گیتارش شهر به شهر سرود مقاومت در مقابل نظامیان بخواند . در مبارزات انتخاباتی آلنده برای او کنسرت برگزار می کرد و بعد از انتخاب آلنده به ریاست جمهوری پربار ترین روزهای خارا نیز آغاز شد . او روزی بیست ساعت کار می کرد . با سفر به سراسر شیلی کنسرت برگزار می کرد و مردم را به مبارزه با امپریالیسم می خواند .
بعد از کودتای پینوشه " خارا " هم دستگیر شد . او را به استادیوم شهر سانتیاگو بردند . " خارا " آخرین سرودش را خواند . وقتی او را تیرباران می کردند چند هزار جوان بازداشت شده در استادیوم یک صدا با او می خواندند :

تورا به یاد می آورم آماندا
خیابان خیس
دوان به سوی کارخانه
جائی که مانوئل کار می کرد
لبخندی گشاده بر لب
باران بر گیسو
هیچ چیز برایت مهم نبود
می رفتی تا با او دیدار کنی
با او ... با او ... با او ... با او
تنها پنج دقیقه است
زندگی در پنج دقیقه جاودانه است
بوق کارخانه صدا می زند
بازگشت به کار
و تو قدم زنان
نور می پاشی برهمه
آن پنج دقیقه
شکوفایت می کند
تو را به یاد می آورم آماندا
خیابان خیس
دوان به سوی کارخانه
جائی که مانوئل کار می کرد
لبخندی گشاده بر لب
باران بر گیسو
هیچ چیز برایت مهم نبود
می رفتی تا با او دیدار کنی
با او ... با او ... با او ... با او
با او که بر خاک غلتیده است
او که هرگر آزاری نداشت
او که بر خاک غلتیده است
و در پنج دقیقه
نابود شده است ... .
یک خبر کوتاه و صریح مرا به اینجا برد ... به استادیوم شهر سانتیاگو ... .

حاکم نظامی پیشین شیلی، امروز یکشنبه در ۹۱ سالگی دریک بیمارستان نظامی در شهر سانتیاگو درگذشت. ژنرال پینوشه چند روز پیش به دلیل حمله قلبی بستری شده بود.
آگوستو پینوشه، پس از سرنگونی سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۳ به مدت ۱۷ سال در رأس قدرت بود.
آقای پینوشه به خاطر نقض حقوق بشر در بین سالهای ۱۹۷۳ و ۱۹۹۰ به حکم دادگاه، در بازداشت خانگی بهسر میبرد. در دوره حکومت وی شمار زیادی از مخالفان ناپدید شدند.
آیا دیکتاتورها نمی دانند که عمر جاودانه نیست ؟؟؟؟؟ و عجیب آنکه امشب همه بار دیگر به یاد آوردند آلنده را و خارای نازنین و موسیقی جادویی اش را افتاده اند ؟؟؟؟ BBC و CNN و همه و همه ... .نمی دانم چرا هر بار با اینکه می دانستم افسری که دستور آتش میدهد پینوشه نبوده ... می دانم او در استادیوم سانتیاگو نبوده اما او را می بینم که دارد دستور آتش میدهد ... .
چرا ؟؟؟ چرا درس نمیگیریم ؟؟؟ چرا از یاد می بریم که روزگار قاضی برنده است ... .
چرا از یاد میبریم که تاریخ در تکرار است ... در تکرار است ... در تکرار است ... .
پیوست :
یک خواهش از همه دوستان داشتم. توی صفحه اصلی سایت زنده رود لینکی داده شده به نقشه اصلی ایران. لطفا به این عکس توی وبلاگهاتون با عنوان Map of Iran لینک بدید تا توی موتورهای جستجو بالا بیاد و وقتی کسی این عبارت رو جستجو می کنه بفهمه که منظور از امپراتوری ایران بزرگ چیه و چرا ما به دنبال عظمت از دست رفته خودمون هستیم و چرا ایرانیان به تمدن خودشون می نازند و چرا امروز ایرانیان از غمگین ترین مردم دنیا هستند و چرا و چراهای دیگر. این شاید پاسخی باشه برای جبران خفتی که به ما روا داشتند. لینک عکس هم اینجاست:
http://www.zendehrood.com/images/Map%20of%20Iran.jpg
به همه دوستانتون هم بگید که همین کار رو بکنند. من اطمینان دارم موثر خواهد بود. وقتی تعداد خیلی زیادی لینک بهش با عنوان واحد داده بشه توی موتورهای جستجو جا میفته.
سرزمین من سرزمین آریایی من کارت از گریه گذشته خون گریه کن ... برای این همه حقارتی که به تو تحمیل می شود ... سرزمین نور آینه ... سرزمین همه روشنایی ها گریه کن ... اما این بار نه فقط برای احمد باطبی ات که مظلومانه در زندان ذره ذره جوانیش تباه میشود ... اینبار گریه نکن برای ماهی سیاه کوچولو برای " کیانوش سنجری " که در بازداشت موقت !!!! ۶۰روز است در انفرادی به سر می برد ... ۶۰ روز است شکنجه و توهین و تحقیر و چماق بر سرش است ... حتی این بار برای اکبر محمدی هم گریه نکن ... . این بار حتی برای مظلومیت همه جوانان معصوم این سرزمین برای هیچکدام گریه نکن ... .
این بار خون گریه کن بر این توهین که به ایرانی روا داشته شده است ... .
" به گزارش خبرنگار «بازتاب ورزشی»، در مراسم اهدای مدال های وزن 105+ وزنه برداری بازی های آسیایی دوحه، گوینده زن عرب، از جمله «الجمهوریه العربیه الایرانیه» به جای «جمهوری اسلامی ایران» برای معرفی کشورمان استفاده می کند "
خون گریه کن ... بر سکوت احمقانه دولتمندان عرب پرستی که به این چنین توهینی پس از گذشت ۶۰ ساعت هنوز هیچ اعتراضی نکرده اند ... اعتراض ... مگر به اینکه ابن سینا و ابوریحان بیرونی را عرب معرفی کردند اعتراضی شد ... اعتراض ... .
به خدا که مرگ شایسته تر از این همه حقارته ... که بعد از 60 ساعت از اعلام عرب بودن ملت ایران نه از این دولتمردان عرب عرب پرست صدایی رسیده نه از ایرانیان مدعی فرهنگ و اصالت ... .
یعنی در این سرزمین 70 میلیونی ... 10 میلیون آریایی اصیل نیست که به این توهین واضح اعتراض کند ... پس کجایند سربازان دلیر آریا برزن ( احتمالآ یا برای انتخابات ائتلاف می کنند یا برای تحریمش )... وای بر ما که به این حقارت تن بدیم و یادمان برود که قراربود وارثان داریوش و کوروش باشیم ... ما قراراست سربازان آریا برزن باشیم ؟؟؟؟؟
هم اکنون که تنها سلاحمان وبلاگهاست پس اگر ذره ایی غیرت و خون آریایی در رگهایتان جریان دارد به این بی حرمتی پاسخی دندان شکن بدهید .... و از یاد نبرید دولت شما هر چه باشد و هر چه هست شما آریایی هستید .... شما ایرانی هستید .... .
اگر در خون دولتمردان این سرزمین خون پاک آریایی جریان ندارد... درخون شما که هست ... یادتان باشد وبلاگ نویسهای ایرانی موسسه بزرگ "نشنال جئوگرافی " رو به عقب نشینی واداشتند ... برای یه بار به نتیجه فکر نکنید به وحدت ایرانی فکر کنید ... .
منتظر یاری صمیمانه همه شما ( چه تحریمیها و چه غیر تحریمیها ) هستم .... .
گزارش کامل را در صفحه بازتاب بخوانید ... .
اهم اهم ... از کجا شروع کنم ....
آهان رفته بودم همین نشست ... نشست وبلاگ نویسان و نامزدهای ائتلاف اصلاح طلبان ... .
هرچند تا شب قبلش نه می دونستم چه ساعتی هست و نه می دونستم دقیقآ کجا برگزار میشه ... اما قرارش رو با دوست نازنینم نفیسه گذاشته بودم و از طرفی می خواستم حتمآ برنم (حالا دلیل اینهمه اصرار رو بعدآ بهتون میگم ) ... .
خلاصه قرار شد که من زودتر برم و نفیسه عزیز که سر کار بود دیرتر بیاد و چون همسر نفیسه می تونست زودتر بیاد اون هم با من بیاد و قرارمون هم شد ساعت ۴:۴۵ دقیقه که کیوان گرامی رآس ساعت اونجا بود و من با ۲۵ دقیقه تآخیر رسیدم که همش هم تقصیر این ترافیک معروف تهران بود ... و باعث شدم کیوان گرامی یه کمی یخ ببنده ... .
حدود ۷۰ تا ۸۰ نفر از دوستان وبلاگ نویس اومده بودند ... راستش اگه بخوام بگم عالی بود دروغ گفتم ... اما خوب بود به خصوص اینکه تجربه اول بود ... .
در مرحله اول قرار شد کاندیداها به صورت خلاصه خودشون رو معرفی کنن ... خلاصه!!!!!
ابطحی،رضا خاتمی،نجفی،ابتکار،مسجد جامعی ،قوچانی و .... از چهره های اصلاح طلبی بودند که در این جلسه شرکت داشتند ... .
تو همین مراحل بودیم که نفیسه عزیزو آرمین گرامی (یکی دیگه از دوستای وبلاگ نویس ) هم رسیدند ... .
نمی خوام غر بزنم و همین اول کار گلایه کنم اما جلسه واقعآ اونی نبود که من تو تصورم داشتم ... خیلی از سوالات پرسیده نشد و خیلی هاش بی پاسخ موند ... نمی دونم شاید انتظار من زیاد بود یا شاید انتظار اون جلسه های قدیمی رو داشتم که توش یه عالمه بحث داشتیم ... اما خوب ببازم میگم برای تجربه اول قابل قبول بود ... .
راستش حتی یه جاهایی احساس می کردم کاندیداها هیچ مشکلی در پاسخ گویی ندارند بلکه این مجری و متولیان این جلسه هستند که ترجیح میدند بحث رو شسته و رفته کنند ... .
وای مثل اینکه داره جریان حرف حنیف گرامی میشه ... حنیف مزروعی می گفت امشب میشه تو وبلاگها دید که چقدر غر می زنن و میگن نذاشتن ما حرف بزنیم ... حالا هم جریان همون شده و من دارم به قول حنیف گرامی غر می زنم ... .
اما خوب شما هم اگه ببینید تو این نشست به مبحث مهم و حساس و در عین حال حل نشده تحریمیها میگن تکراری چه حالی بهتون دست میده ...عصبانی نمیشید !!!!
البته یه شوک کوچولو آخر جلسه داشتیم ... وقتی که فواد عزیز بدون اجازه از مجری مراسم صحبت کرد و اتفاقآ صحبتهای خوبی کرد و بعدش هم که مجری هیچ جور نتونست جلوی حرف زدن منو بگیره (وای من یه کار غیر مدنی کردم ... برای حرف زدن اجازه نگرفتم!!!!! ) و بعدش که یه دوست وبلاگ نویس دیگه هم به این کار غیر مدنی ادامه داد (تا به حال احساس کردین چقدر یه وقتایی دوست دارید کار غیرمدنی انجام بدید ) انگار تازه داشت این نشست نفس میکشید که ختم جلسه اعلام شد ... و قرار شد اگه کسی سوالی داره خصوصی بپرسه و بتونن راحت تر با کاندیداها صحبت کنن ... .
پی نوشت اول :خیلی از دوستان وبلاگ نویس داشتن دنبال هم میگشتن و جالب این بود که داشتن بر اساس نوشته ها همدیگر رو پیدا میکردن .... فکر می کنم به یه جلسه احتیاج داریم که بیشتر و بهتر با هم آشنا بشیم (دوستی می گفت ای کاش هر کسی اسم وبلاگش رو می نوشت و میذاشت جلوش که اینقدر دنبال هم نگردیم !!!!!)
پی نوشت دوم : رکورد عکس از شخصیتها در ایران بی تردید در اختیار شیخ وبلاگ نویس جناب ابطحی قرار دارد !!!! یه درصد هم شک نکنید ... .
پی نوشت سوم :حنیف مزروعی گرامی ... من قصد نداشتم غر بزنم چون دلم نمی خواست پیش بینی شما درست از آب دربیاد ... اما ما ادعای اصلاح طلبی و آزادی خواهی داریم .... از طرفی این ذات وبلاگ نویسیه که همه چیز رو تا انتها پی گیری کنن ...اینجا دیگه سیاسی و سیاسی نویس رده بندی شده نداریم ... اینجا توی وبلاگها همه تو خط مقدم هستند ... اگه حرفی زدم امیدوارم باعث دلخوری شما نشده باشه ... .
پی نوشت چهارم : نشست تموم شد و یه ای کاش بزرگ برای من موند ... ای کاش تو این نشست که وبلاگ نویسها بودن یادی میکردیم از کیانوش سنجری نازنین ... وبلاگ نویس و فعال دانشجویی در بند که بی تردد اگر آزاد بود حتمآ در این همایش شرکت میکرد ... ای کاش .... .چه میشه کرد ما با این ای کاش ها روزگار میگذرونیم ... .
پی نوشت پنجم : من مطمئنم که تو انتخابات شرکت می کنم ... دلایلش رو تو ۳تا پست قبلیم گفتم و از همه می خوام که دست از تحریم بردارن ... تحریم نتیجه ایی رو که در انتظارش هستیم در پی نخواهد داشت ... .(سلمان گرامی این برای شما هم بود ... )
ما رای دادن در انتخابات را تایید نظام نمیدانیم اما آنها از ما میخواهند که چنین بیاندیشیم
دوست دارند خانه نشین شویم و در روز انتخابات به مهمانی برویم ، تخمه بخوریم و بگوییم:انتخابات اصولا چه چیز بدی است!؟ اینها هرکار خودشان بخواهند میکنند!
آنها مردم نوگرا و حتی اهل اعتدال ایران را خانه نشین میخواهند تا اهداف خود را با جلوه ای مردم سالارانه پیش ببرند
مردم سنتگرای ما به طیف مطبوع خود رای میدهند و نوگرایان ایران در یک حرکت روشنفکرانه انتخابات را تحریم میکنند، شاید حق با این ایشان باشد اما:
اگر هدف این گروه دمکراسی و آزادی خواهی است باید ببینند آیا براستی در این چند سال که تمام انتخابات ها(شورای شهر دوم،مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم) را تحریم کردند به کجا رسیدند؟ آیا این کار تنها باعث آن نشد تا اقتدارگرایان دوباره به راس قدرت بازگردند و افکار بنیادگرایانه ی خود را بر مردم ایران تحمیل کنند؟ آیا امروز در کشورما امید برای برقراری دمکراسی از دوران اصلاحات بیشتر شده اشت؟
اگر براستی تحریمیان بدلیل آزاد نبودن انتخابات ها رای نمیدهند باید به آنها یاد آور شوم که انتخابات شورای شهر دوم آزادترین انتخابات جمهوری اسلامی بوده است به صورتی که حتی گروهی مانند نهضت آزادی در این انتخابات لیست داشته است
ما وبلاگ نویسان،به عنوان طبقه جوان و نوگرای جامعه امروزایران از دامی که بنیادگرایان برای بدست گرفتن دوباره تمام کشور پهن کرده اند احساس خطر میکنیم . و به عنوان رسانه ای کوچک اما تاثیرگذار احساس میکنیم رسالت ما آگاهی دهی است و در این راه هرکس ما را یاری کند دستش را به گرمی می فشاریم
ما قصد داریم تا با کمک وبلاگ نویسان نوگرا و اهل اعتدال ایرانی جنبشی وبلاگستانی در حمایت از لیست ائتلاف بزرگ اصلاح طلبان برای شوراهای شهر ایجاد کنیم تا شاید بتوانیم هم به رسالت خود عمل کرده باشیم و هم مردم را در درک این خطر بزرگ یاری کنیم!
دوستانی که افتخار همکاری را به ما میدهند تنها کافی است در مرحله اول این بیانه را در وبلاگ خود قرار بدهند و در بخش نظرات وبلاگ اعلام آمادگی کنند تا آنها را به عضویت وبلاگ گروهی و حلقه ی مایا (مجمع اصلاح طلبان یاری گر ایران) درآوریم
(برای این افراد ایمیلی فرستاده میشود و درآن توضیحی در مورد چگونگی فعالیت در وبلاگ گروه داده میشود)
حامیان تا به این لحظه:
نکته:قابل توجه وبلاگ های تازه اضافه شده.در صورت حمایت با مطلبی از شوراها و یا انتشار همین مطلب بروز باشید!
کسانی که قصد اعلام حمایت دارند می توانند به وبلاگی که در ذیل اشاره میشود بروند :
سَرِتُ بالابگير!
حتا اگه اين همه سايه ي سر به زير،
آرزوهات ُ سَرسَري بگيرن!
سرت ًُ بالا بگير!
حتا اگه جوابش
يه سنگ باشه وُ
يه زخم ُ
چَن تا بخيه!
سرتُ بالا بگير!
حتا اگه بدوني با اين كار،
وَزنِش چَن برابر ميشه وُ
كم كم رو شونه هات سنگيني مي كنه!
سرت ُ بالا بگير!
آدماي سر به زير،
بين ِ دو تا پاشون پـِـي ِ آزادي مي گردن!
سرت ُ بالا بگير!●

شيهه
تو ولايت ِ مختومقلي
وقتي مي خوان اسباي وحشي رُ رام كنن
بعضي از اونا
خودشون ُ زمين مي زننُ
نفسشون ُ تو سينه نگه مي دارن
تا بميرن!
مي ميرن اما،
اسير ِ زين ُ يراق ِ آدما نمي شن!
اما خود ِ آدما،
هنوز رو خِشت نيفتاده
مي رَن زير ِ زين ُ يراق ِ پدرا و ُ پدرخونده ها!●
"برای همه آنها که بزرگترین جرمشان بالا گرفتن سرشان می باشد ... . "
برای همه آنان کهع به این جرم در بند ۲۰۹ اسیرند ... .
نمی دونم این متن رو کی و کجا خوندم اما .... همیشه دوستش داشتم ... .
نمی دانم چرا در تقدیر ماه آذر نوشته اند پر از خبرهای کوتاه و تکان دهنده باشد ... از خیلی قبلها برایش نوشته اند ... از همان ۱۶ آذری که به نام روز دانشجو رقم خورد از همان روزی که فریاد آزادی خواهی جوانان این سرزمین باعث اولین حمله بزرگ گارد ضد شورش به دانشگاه های این سرزمین شد ... .
کنار این همه ویران (سروده ای از پروانه فروهر)
كنار اين همه ويران
براي اين همه درد
نمي شود كه پريشان نبود و گريه نكرد.
صداي فاجعه مي آيد
به خون نشستن زمين
ز عشق چه پرسي
كه قهرمانان در مسلخ اند و جمله اسير
بيا به ياد عزيزش كنار هم بنشينيم
و با صدا به بلنداي آسمان
به سرخي سپيده دمان
نام بزرگش را فرياد كنيم
نام آن خورشيد به خون تپيده، آن نخل بارور، آن پير خرد

و هر چه جلوتر آمدیم خبرها کوتاه تر و دردناکتر شدند ... داریوش و پروانه فروهر در خانه شان کشته شدند ... و چه خبر کوتاهی بود و چقدر سهمگین ... و من هیچگاه اشکهای دوستانم را از یاد نخواهم برد ... دو یار نازنین " داریوش عزیز " که چون همتای نامت بوده ایی و " پروانه نازنین " من به خون به ناحق ریخته شما سوگند یاد می کنم که هرگز از یاد نخواهم برد این مرگ مظلومانه را و برای همیشه ... تا ابد راوی آن خواهم ماند ... .
و من دارم می شنوم ... ساعتهاست می خواند که ... دوباره پاییز شد ... فصل رسیدن تو ... فصل تولد تو .... میگیره دل بهونه ....ای داد از زمونه .... ای داد از زمونه ... .
و امروز ... یک بار دیگر خبری کوتاه در ماه آذر .... بابك بيات آهنگساز بيش از صد فيلم سينماي ايران كه از يك ماه گذشته در بخش آيسييو بيمارستان ايرانمهر بستري بود، ساعت 8 صبح امروز ـ يكشنبه پنجم آذرـ درگذشت ... .
بابک بیات نازنین که با آهنگهای معترضش با موسیقی عالیش جلوه ایی از همه فریادهای معترض ما بود ... رفت ... دیگر نیست ... آنقدر حرص خورد تا دیگر جان نداشت ... .روحش شاد ... .

...........................................................................................................
شخصی هست که با کامنت های جعلی سعی در دلسرد کردن حامیان کیانوش سنجری دارد ... در ابتدا باید از این شخص تشکر کنم که باعث آشنایی بنده با دوستان تازه شده و باید به ایشان خاطر نشان کنم که من کیانوش نازنین را .... کیانوش سنجری ... را با چشمان باز شناخته ام و از ایشان حمایت کرده ام و عقیده خود را با حرفهای کوچه بازاری شما عوض نخواهم کرد .
از همه دوستان گرامی می خواهم که در صورت تمایل با مراجعه به سایت کارزار آزادی کیانوش سنجری و اعلام نام و یا آدرس سایت خود از این جوان جسور حمایت کنید ... .
http://sos-sanjari.blogspot.com/
.........................................................................................................
" در ابتدا خواستم عنوان مطلب را بگذارم چرا باید در انتخابات خبرگان شرکت کنیم؟ ولی بعد به نظرم آمد که شاید آوردن باید در جمله ای که نظر شخصی فرد است چندان درست نباشد٬ حتی اگر قصد تنها نمایاندن لزوم مطلب باشد. پس سخن را با این سوال آغاز می کنم: چرا در انتخابات خبرگان شرکت می کنم؟
در وهله ی اول بد نیست یادآور شوم که همه ی ما از وضعیت اسف بار حقوق بشر و آزادی بیان٬ وضع بد اقتصاد٬ سیاست خارجی و... با خبریم و در اینکه نیاز مبرمی به تغییر احساس می شود و همه خواستار ایرانی آباد و آزاد هستیم شکی نیست. اما مساله ی مهمی که همه ی اختلاف ها بر سر آنست این که راه رسیدن به این هدف چیست؟
پیش از هر چیز نباید فراموش کرد که اصلاح جامعه و نظام حاکمه لازم و ملزوم یکدیگرند. حکومت ناصالح البته اجازه ی اصلاح جامعه را به ما نخواهد داد و جامعه ی بیمار هم اجازه ی اصلاح حکومت را . پس به حرکتی نیاز است دو جانبه هم در حکومت و هم در مردم(نقل به مضمون از دکتر شریعتی). بنابر این ایجاد تغییر در حکومت لازم است. و اما سوال مهمتر اینکه چگونه؟
انقلاب
واژه ی انقلاب تصویری جز مرگ و خون در ذهن تداعی نمی کند . انقلاب کبیر فرانسه و انقلاب اکتبر البته در صدر آنها و انقلاب (مثلا) اسلامی ایران نزدیک ترین نمونه ی آن. از خانواده ی سلطنتی روسیه هیچ نگویم که بعد از تیرباران و تکه تکه کردنشان در اسید حلشان کردند(البته این فقط یک نمونه ساده است) و انقلاب فرانسه هم که مصداق دقیقیست برای جمله ی انقلاب فرزندان خود را می خورد. در مورد انقلاب خودمان هم که نیاز به یادآوری نیست؟ معمولا در جواب این سخن گفته می شود: خب بهشت را به بها می دهند و آزادی هزینه ای دارد. به هر حال باید خون هایی ریخته شود و به قول معروف بارانی باید تا رنگین کمان برآید. بله... درست است. باران. نه سیل.
۱. هیچ کسی٬ به بهانه هیچ آرمان و عقیده ای و در هیچ شرایطی٬ ......... "
در پی پاسخی بودم برای دوستانی که به شدت مخالف تفکر من در رآی دادن هستند و در پی تحریم انتخابات هستند که به مطفب بالا در وبلاگ ستاره عزیز رسیدم ... مطلب کامل و جالبی بود ... پیشنهاد می کنم کامل مطلب ایشان را در وبلاگ خودشان مطالعه کنید...
آدرس وبلاگ ستاره عزیز : http://www.tabaghe12.blogfa.com/
ای کاش بدون تعصب ... بدون هیچ باور ذهنی قبلی یک بار دیگر تحریم را بررسی کنیم ... تحریم زمانی پاسخگو است که در یک جامعه آزاد و با سطح دانش بالای مردمش باشد نه در جامعه ما با این فقر عظیم فرهنگی ... نه در جامعه ایی که مردم عامه اش به پایصندق رآی می روند ... در این شرایط عدم حضور ما بردی بزرگ برای این دولت تلقی می شود ... ما با تحریم انتخابات که با عدم استقبال عامه مردم همراه می گردد در واقع به کرکسهای گرسنه اجازه میدهیم که از همراهی مردم شرکت کننده با خودشان دم بزنند ... و آرام آرام بر روی لبه نازک تیغی قرار می گیریم که معنایش حذف تدریجی ما از عرصه انتخابات خواهد بود ... .
من می دانم که روزی ما سرود آزادی را در کوچه پس کوچه های ظلمت این سرزمین خواهیم خواند ... .